خودمديريتي دموكراتيك و نقش زن در عرصهي سياسي

«horosanlı kadınlarرهبر آپو» در دفاعيات خويش خودمديريتي دموكراتيك را به صورت 8 عنوان اساسي تعريف نموده است. اين عناوين عبارتند از: بعد سياسي، حقوقي، دفاع ذاتي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، اكولوژيك و ديپلماتيك. در اين بخش از مقالهام به تعريف جايگاه زن در بعد سياسي خودمديريتي دموكراتيك خواهم پرداخت.

از اينكه زن نيروي پيشاهنگ اجتماعي شدن بوده است، ديگر نميتوان شك و گماني به دل راه داد. هنگامي كه در مورد رابطهي سياست با جامعه و اجتماعيشدن به تفكر و تعمق ميپردازيم، ميبينيم كه در واقع زن خالق پديدهي سياست بوده است. زيرا سياست رابطهي تنگاتنگي با جامعه و اجتماعيشدن دارد. الههي زنـ مادر دو عامل اساسي را در پيشبرد جامعهي انساني بسيار مهم دانسته است. نخستين عامل اخلاق و عامل دوم سياست بوده است. اخلاق، وجدان جمعي جامعه و سياست نيز خرد جامعه ميباشد. پس ميتوان گفت كه هر دو پديدهي وجدان و سياست دو عنصر مكمل همديگر هستند. اين در حاليست كه نبود عنصري بر عنصر ديگر بسيارتأثيرگذار ميباشد. ميتوان گفت كه در جامعهي كمونالـ دموكراتيك اين دو عنصر نقشي اساسي داشتهاند.

سياست و اخلاق دو پايهي اساسي جامعه بودهاند. اخلاق نحوهي تأثيرپذيري متقابل افراد جامعه از همديگر را مشخص نموده و قوانين همزيستي را پديد آورده است؛ نحوهي روابط و برخوردهاي متقابل فرد و جامعه، زن و مرد، فرزندان و والدين و جامعه و طبيعت را مشخص نموده است. فرد و جامعه با مبنا قراردادن معيارها و قوانين زندگي مشترك، شيوه و سيستم مديريتي خويش را بر ميگزينند. در اين صورت فرد، وجدان جمعي جامعه را به مثابهي آزادي، برابري و برخورداري از نيروي آگاهي و عدالت خود دانسته، همچنين از طريق خرد جمعي جامعه كه مبتني بر معيارهاي اخلاق آزاد جامعهاش ميباشد خويش را مديريت ميكند. در معنايي ديگر ميتوان كاركرد سياست را چنين بيان نمود: مكانيسم حل مشكلات جامعه به صورت اشتراكي ميباشد؛ نيروي برطرف نمودن نيازهاي مشترك جامعه است؛ نقش حفاظت و برقراري امنيت در جامعه را بر عهده دارد؛ اراده، مهارت و آگاهي جهت برقراري حياتي آزاد در جامعه را به افراد ميبخشد و راهكارهاي ايجاد آن را نشان ميدهد.

با نگريستن به شيوهي سياستي كه محور فرهنگ زنـ مادر پديد آمده، درمييابيم كه در واقع سياست هيچ رابطهاي با قدرت ندارد. سياست پيرامون فرهنگ زنـ مادر، با اتكا بر آزادي، برابري، برقراري عدالت و صيانت از ارزشهاي معنوي جامعه شكل يافته است. بنابراين اين نحوهي سياست هرگز با پديدهي قدرت آلوده نگرديده. ولي با پيدايش ذهنيت مردسالار سياست مبدل به ابزاري جهت دستيابي به قدرت شد و بهصورت منشأ دولتـ قدرت درآمد. سياست بديننحو كاملا منحرف شده است. ذهينت مردسالار با تفكيك سياست از اخلاق موجب دورگردانيدن سياست از جوهرهي راستين آن شده است. ذهنيت مردسالار، اخلاق را كه بستر موجوديتيافتن پديدههاي آزادي، عدالت و دموكراسي در جامعه ميباشد  از جوهرهي راستين آن دور گردانيده و شكلي حيلهگرانه و فريبكارانه به آن داده است. حتي ميتوان گفت كه ذهنيت مردسالار همچون عاملي جهت عوامفريبي از آن استفاده كرد. آن را با توجه به منافع خويش بكار گرفته، به استعمار درآورده و مورد تهاجمات خويش قرار داده است. دولت و قدرت با هزار و يك حيله، ارزشهاي مادي و معنوي جامعه را به ملك خويش درآورد و ارزش افزونهي جامعه را به انحصار خويش درآورد. اينگونه اعمال، پيروزي دولت تلقي گرديده و به جامعه تحميل ميشود. بنابراين سياست به همان ميزان موفقيتآميز انگاشته ميشود كه بتواند فرد و جامعه را فريب دهد، بهكارگيرد و به استعمار درآورد. ذهنيت مردسالار مدت 5 هزار سال است كه با بهكارگيري چنين سياستي با توطئهچيني، فريبدهي، دزدي، چپاولگري، خشونت و تجاوز عليه جامعهي انسانيت دست ميزند. ذهنيت مردسالار حاكم امروزه سياست را به نخستين دشمن زن، جامعه و طبيعت مبدل نموده است. در اين راستاست كه ذهنيت مردسالار با سوءاستفاده از اين دشمني، ميان زن، جامعه و طبيعت همچنين با بهكارگيري سياست، به شيوهاي هيرارشيك و مركزيتگرا به تنظيم و سازماندهي نظام خويش پرداخته است. چنين شيوهي سياستي كه بر تمامي عرصههاي زندگي تأثير گذاشته، موجب از دستدادن جايگاه زن در زندگي شد. ذهنيت مردسالار با بهكارگيري سياست جنسيتگرايي، زن را در محاصرهي بازيهاي ضدانساني خويش قرار داد. با محرومساختن زن از علم ذاتي و ارادهي آزاد، او را فاقد نيروي ذاتي جهت ايفاي نقش پيشاهنگي جامعه نموده و بهكلي از عرصهي سياست دورگردانيده است. زناني كه در عرصهي سياسي نظام مردسالار مشاركت جستهاند، هرگز نتوانستهاند بنابه دانش ذاتي و ارادهي آزاد خويش مشاركتي فعال داشته باشند. مشاركت زنان كاملا بنابر معيارهاي سياست تعيينشدهي ذهنيت مردسالار صورت گرفته، حتي معيار ارزش و احترام قائلشدن براي زنان  بر اين مبنا تعيين ميگردد. ولي زناني كه در خدمت  نيرومندسازي سياست نظام حاكم نقش داشتهاند، نه تنها با هيچگونه ممانعتي از جانب نظام حاكم  روبهرو نشده، بلكه همچون فرزانهترين، ماهرترين و نيرومندترين زنان دنيا قلمداد ميشوند. آنان همچون الگوي زنان دنيا ناميده ميشوند. مارگارت تاچر بانوي انگليسياي كه همچون آنهن سرد و بيروح است. هيلاري كلينتون و كونداليزا رايس در آمريكا، بينظير بوتو در پاكستان و چيلر در تركيه نمونههايي از اين نوع زنان ميباشند. ولي متأسفانه اين عده از زنان چنان از هويت، تاريخ و ارزشهاي انساني خود بيگانه گشتهاند كه هيچ ربطي با ذات زنبودن ندارند. همچنين با اتكاء بر ذهنيت مردسالارحاكم، برخلاف ارزشهاي اجتماعي خويش، به خدمت نظام درآمدهاند. آنان هويت خويش را فداي مشهور شدن نمودند. به دليل اينكه اين زنان نيرومند شدن را در نظام مردسالار حاكم ميبينند، تحتتأثير نظام حاكم قرار گرفتند. آنان خود را تمام و كمال تسليم اين نظام و ذهنيت نموده و با هويتي ساختگي كه براي زن در نظر گرفته شده است به سياست ميپردازند. از دگرسو زناني نظير روزا لوكزامبورگ، كلارا زتكين، الكساندرا كولونتايي، ليلا قاسم، شيرين علمهولي، زينب جلالييان و هزارانها زن ديگر به دليل اينكه خواستار عملينمودن سياست دموكراتيك بودهاند، با خشونت، فشار، آزار و تجاوز، شكنجه، اعدام، سنگسار و دهها نوع مجازات سنگين مواجه شدهاند.

زني كه در راستاي معيارهاي تعيينشده و مطابق با قوانين نظام حاكم به سياست نپردازد، به هيچ شيوهاي از حق زندگي برخوردار نخواهد شد. اين نوع سياست همانطور كه زن را از تمامي عرصهها دور گردانيده و به سوي بنبست سوق داده، در عينحال جامعه و ارزشهاي معنوي آن را روبه نابودي برده است. بنابراين تا زماني كه سياست به هويت حقيقي خويش دست نيابد، تداوم زندگياي آزاد، برابر و دموكراتيك امكانپذير نخواهد بود. اما جهت اينكه سياست به هويت حقيقي خويش برسد، نخست بايد زن به شخصيت راستين خويش دست يابد. واقعيت اين است كه زن بسياري از ارزشهاي معنوي و مختص به خويش را در فرهنگ و نظام مردسالار از دست داده است. زن آنچنان از ذات خود بيگانه گشته، كه شخصيت و هويت راستين خويش را به فراموشي سپرده است.
ذهنيت مردسالار حاكم با مطرود كردن زن از عرصههاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي، او را بيخويشتن كرده و مبدل به ديگري كرده است. به عبارتي ديگر ميتوان گفت كه در چنين نظامي زن نه تنها ذات خويش بلكه انسانيت را باخته است. زن با زدودن گرد و غبار ذهنيت مردسالار از شخصيت خويش، با كسب هويت و شخصيت حقيقي خويش خواهد توانست سياستي دموكراتيك را پيشبرد دهد. جامعه نيز نيازمند سياست دموكراتيك ميباشد. سياست دموكراتيك نيز با اتكاء بر آگاهي و ارادهي آزاد زن امكانپذير خواهد گشت. سياست دموكراتيك به معناي ايجاد ساختاري هيرارشيك و مركزيتگرا نيست بلكه مشاركت فعال و مستقيم هر فرد را اساس ميگيرد. زيرا سياست دموكراتيك تمامي اقشار مختلف جامعه را در بطن خود پرورانده و بيانگر ارادهي مشترك آنها ميباشد. جهت اينكه بتوانيم به سياستي دموكراتيك دست يابيم نخست بايستي زنان از سطح آگاهي والا و ارادهي آزاد برخوردار گشته و سازماندهي خويش را گسترش دهند. سازماندهينمودن كمون و مجالس، نقش مهمي در جهت ارتقاي سطح آگاهي و ارادهي زن آزاد خواهد داشت. زن براساس دموكراسي مستقيم به هر اندازه سازماندهي خويش را گسترش دهد به همان اندازه نيز به آزادي خويش دست يافته و سياستي دموكراتيك را خواهد آفريد. جهت تفهيم هر چه بيشتر آن ميتوانم به چند مثالي اشاره نمايم.

محلهاي را در نظر بگيريم. فرض كنيم زناني كه در آن زندگي ميكنند سازماندهي كمونهاي اجتماعي، آموزشي، اقتصادي، بهداشتي، امنيتي، ورزشي و حقوقي خويش را تشكيل دادهاند. اين كمونها رسيدگي به مشكلات زنان در ميان خانواده و جامعه را برعهده دارند و بايستي در رابطه با اين مورد راهحلهايي ارائه داده و به اجراي آنها بپردازد. كمونهاي آموزشي نيز بايستي در مورد مشكلات آموزشي زنان محله گفتگو نمايند و سطح آنرا ارتقاء دهند. بايستي جهت ارتقاي سطح آگاهي و روشنگري زنان پروژههايي ارائه داده و به اجراي آنها اقدام كنند. كمونهاي اقتصادي، ميتوانند مواردي اقتصادي كه موجب وابستگي زن به مرد ميشود را مورد بحث و گفتگو قرار داده و جهت گذار از آنها نهادهايي بنيان نهند. ميتوانند به شيوهاي سازمانيافته فعاليتهاي كشاورزي خويش را به پيش برند و پروژههاي خويش را به ساكنان محله ارائه دهند. كمون بهداشت، به بحث در مورد مشكلات بهداشتي و ناراحتيهاي جسماني زنان و كودكان پرداخته و جهت حل و رفع اين مشكلات پروژههايي ارائه داده و در برابر اجراي آنها خود را مسئول ميداند. كمونهاي حفاظت و امنيت در برابر هرگونه خشونتي كه عليه زنان در خانواده اعمال ميشود، تشكيل ميگردند و سازماندهي كميتههاي دفاع ذاتي و كمونهاي حقوقي جهت تضمين حقوق زنان به شيوهاي حقوقي را در برنامهي خويش قرار ميدهد. همچنين بايستي با ارائهي پروژههاي دائمي در اين راستا، زمينهي مبارزهي حقوقي را فراهم نمايد. ورزش نيز يكي ديگر از راهكارهايي است كه از طريق آن ميتوان روح و جسم را به سلامتي و هماهنگي رسانيد. ميتوان با انجام ورزش در طول زندگي از جسمي سالم برخوردار شد. كمونهاي ورزشي ميتوانند با ارائهي پروژههايي باشگاهها و پاركهاي ورزشي را براي زنان احداث نمايند. بدينگونه ميتوان از هزاران كمون بحث به ميان آورد. زنان هر اندازه به گسترش سازماندهي خويش بپردازند، به همان اندازه ذهنيت مردسالاري را از وجود خويش ميزدايند. زيرا زنان ديگر نيازمند نيرو و سازماندهياي كه مبنايش نظام مردسالار است نخواهند بود.
در عين حال ميتوان همين رهنمود را براي گسترش سازماندهي مجالس زنان در نظر گرفت. بهعنوان مثال مجلس زناني را در نظر بگيريم كه از نمايندگي تمامي بخشهاي كمون محله تشكيل شده است. هر كموني با بحث و گفتگو در مورد نيازهايش ميتواند جهت برآورده شدن آنها، پروژه و تصميمات اتخاذ نموده و به مجلس ارائه نمايد. مجلس نيز ميتواند با مشاركت تمامي كمونها در مورد برطرفنمودن مشكلات آزادي و نيازهاي مادي زن گردهم آيند. به عبارتي ديگر همهي زناني كه عضو مجلس محله هستند ميتوانند با مشاركت در پلاتفورمي كه مجلس محله آن را سازماندهي نموده، مشكلات زنان را به بحث و گفتگو گذاشته و به راهحلي مشترك رسيده و تصميمات اتخاذي را عملي نمايند. سپس خواهيم ديد كه آيا ارادهي آزاد زنان پديد خواهد آمد يا نه؟ آيا زنان با نيروي سازمانيافتهي خويش خواهند توانست در برابر نظام حاكم مردسالار شيوهي زندگي خويش را انتخاب نموده و نيازهاي خود را برآورده سازند يا نه؟ آن هنگام است كه هر كس نيروي زن را جدي خواهد گرفت.

هماكنون چنين بيانديشيم كه زنان با ارادهي آزاد خويش و مشاركت در كمونهاي مردمي محله نقش بهسزايي ايفا نمايند. با در نظرگرفتن تفاوتها و خودويژگيهايشان در مورد پروژه و تصميمات اتخاذ شده به بحث و گفتگو بپردازند؛ جهت مبارزه و از ميان برداشتن مشكلات و مفاهيم موجود با كمونها و مجالس مردمي اين موضوع را در ميان گذاشته و بهطور جمعي با آن مبارزه نمايند؛ آنگاه ميتوانند سياست دموكراتيك را در ميان كمون و مجالس پيشبرد دهند، معيارهاي جامعهي سياسي و اخلاقي را عملي نمايند، سطح آزادي جامعه را ارتقا دهند. بدينشيوه اگر زنان سازماندهي خويش را در تمامي روستاها، شهرها، ناحيهها و محلهها گسترش دهند آنگاه در جامعه شاهد پيشبرد سياست دموكراتيك خواهيم بود.
سياست دموكراتيك امري نيست كه بدون حضور زن گسترش يافته باشد. زيرا همانگونه كه در فوق نيز بدان اشاره نمودم سياست دموكراتيك پديدهاي است كه تماما در پيرامون زن گسترش يافته است. سياست دموكراتيك بر مشاركت مستقيم زنان و تمامي اقشار جامعه متكي ميباشد. همانگونه كه سياست دموكراتيك مبتني بر مشاركت مستقيم تمامي اقشار جامعه ميباشد، پس گسترش سازماندهي كمون و مجالس نقش سنگبناي آن را ايفا مينمايد. در صورتي كه سازماندهي كمون و مجالس وجود نداشته باشد نميتوان از سياستي دموكراتيك بحث به ميان آورد. در واقع وجود سازماندهي كمون و مجالس، شرايط و زمينهي سياست دموكراتيك را فراهم ميكند. گسترش سازماندهي فرهنگ و هنر، احداث فرهنگستانهاي آموزشي، سازمانهاي اجتماعي، كنگره، سازمان، احزاب و رسانهها كاملكنندهي سياست دموكراتيك ميباشد. هر اندازه زنان به شيوهاي سازماندهيشده و مبني بر ارادهي آزاد در اين بخشها مشاركتي فعال داشته باشند، به همان ميزان سياست دموكراتيك گسترش خواهد يافت.

تا زماني كه نتوانيم نهادهاي سياست دموكراتيك سازمانيافته را ترويج دهيم، نخواهيم توانست سياست دموكراتيك را در برابر نظام دولتـ قدرت تأثيرگذار سازيم. سازماندهي كمونها، مجالس، كنگرهها، انجمنها، اتحاديهها، رسانهها، نهادهاي سياست دموكراتيك و فرهنگستانها در راستاي مبارزه با نظام دولتـ قدرت، گامي مؤثر جهت پيشبرد اخلاق در جامعه خواهد بود. در عين حال اين نهادها نقشي اساسي را در زمينهي به ضمانت درآوردن حقوق دموكراتيك زنان و جامعه بر عهده خواهند داشت. در شرايطي كه دولت، موجوديت و حقوق نهادهاي سياست دموكراتيك جامعه را به رسميت بشناسد، نهادهاي سياست دموكراتيك جامعه نيز نهادهاي دولت را به رسميت خواهند شناخت. در غير اينصورت دفاع ذاتي، حق مسلم جامعه خواهد بود. در اين صورت زنان و تمامي اقشار جامعه جهت حفظ نظام و سياست دموكراتيك خويش از حق مبارزات همهجانبه برخوردار بوده و مشروعيت دفاع از حقوق خويش را كسب خواهند نمود.
آزادي و سازماندهي از رابطهي تنگاتنگي برخوردار ميباشند. بدون در نظرگرفتن يكي، عملينمودن مورد ديگر بسي دشوار ميباشد. به ويژه هنگامي كه موضوع بحثمان در مورد زن باشد اين واقعيت بسيار غمانگيز ميباشد. در طي تاريخ پنجهزار سالهي مردسالار و بهويژه پانصد سال اخير، زن نيز كه يكي از اقشار سازماننيافتهي اجتماعي ميباشد، بيش از هر قشر ديگري مورد تهاجم  سياستهاي ضدانساني نظام حاكم واقع گشته است و اين واقعيت را ميتوان بهوضوح در جامعهي كنوني كه زن را فاقد اراده، آزادي و برابري نموده، مشاهده كرد. نظام حاكم با پراكندهكردن نيروي سازمانيافتهي زن، او را فاقد اراده كرده و بدينگونه آزادياش را از او سلب نموده است. ذهنيت مردسالار سازماندهي خويش را بر زن تحميل نموده و نظام خويش را ابدي ساخته است. پس تنها با اتكاء بر راهكارهايي همچون پيشبرد سازماندهي دموكراتيك و گسترش نهادهاي سياست دموكراتيك در تمامي عرصهها خواهيم توانست نظام سازمانيافته و نهادينهشدهي نظام مردسالار را خنثي نماييم. بدينگونه بازگشت زن به وضعيت پوياترين نيروي سياست دموكراتيك ميسر خواهد شد.

زن نيروي پويا و پيشاهنگ اساسي پيشبرد جامعهي سياسي ـ اخلاقي ميباشد. جامعهي سياسي ـ اخلاقي، جامعهاي دموكراتيك است. سياست دموكراتيك نقش بسزايي در سازمانيافتن جامعهي دموكراتيك دارد. پس زنان بايستي با گسترش سازماندهي خويش كه مبتني بر سياست راستيني است كه خود خالق آن ميباشند، نقش پيشاهنگ را در اين زمينه ايفا نمايند. زنان اينچنين ميتوانند جهان را از ظلمت سياست مردسالار حاكم نجات دهند. زنان ميتوانند با ابتكار فكري، دلهاي پر از محبت و با تكيه بر سياست دموكراتيك اين جهان را از ظلمت سياست مردسالار حاكم نجات دهند. زنان ميتوانند با ابتكار فكري، دلهاي پر از محبت و با تكيه بر سياست دموكراتيك اين جهان را از مخمصهاي كه در آن گرفتار آمده نجات دهند. بدونشك تنها راه آن نيز سياست، دموكراسي مستقيم و سازماندهي و اصرار بر سازماندهي ميباشد. يگانه راه متحققساختن اين امر، مبارزهاي فراگير و همهجانبه ميباشد.

در دورهي سومريان، شرط اوليهي آنان براي استحکام بخشيدن به پايههاي قدرت خويش، ايجاد انزجار عليه زن در جامعه و به انزواکشاندن او و به حد اعلا رساندن قدرت مردان بود. در اين دوره زن موقعيت الههـ زن را از دست داد و در اولين فاحشهخانههاي آن زمان به نام «مسقطين» به شكل فاحشهاي رسمي درآمد. اين مرحله را ميتوان اولين مرحلهي شکست زن دانست. اين امر را مجزا از ذهنيت قدرتگراي مستبد مردسالار نخواهيم دانست. سلطهگري در صورت از ميان برداشتن فضاي عدالت، برابري و آزادي، امکانپذير خواهد بود. تنها ابزار براي رسيدن به قدرت و تحاکم افزونتر، بهکاربردن مسالهي جنسيتي و ايجاد ذهنيتي جنسيتگرا است. مرد به هر اندازه بتواند بر فکر و بدن زن مسلط باشد، به همان اندازه هم قدرتمند خواهد شد. از منظر نظام مردسالار، اين امر يکي از الزمات دستيابي به قدرت ميباشد. امروزه جنسيتگرايي و سلطهگري هر چه بيشتر، از طريق غلبه بر زن، مبدل به موضوعي معمولي شده و بر روابط سياسي، اقتصادي و فرهنگي حاكم گشته است.

همچنان که از تعريف لغوي آن هم پيداست، تجاوز به معناي تعدي، تعرض به حريم ديگري،  پايمالنمودن حق و بيعدالتي ميباشد. حال اين چه در معناي تجاوزي جسمي و فکري باشد و چه جغرافيايي، چندان فرقي ندارد.

تجاوز نوعي رفتار خشن و تحقيرآميز است که از آن بهعنوان ابزاري جهت كسب قدرت استفاد ميگردد. در چنين مواردي، رابطهي جنسي به ندرت به موضوع اصلي مبدل گشته و در اکثر موارد مسائل جنسي به خدمت قدرتطلبي درميآيند. مردان متجاوز با تحقير و آزار جنسي قربانيان، احساس برتري و قدرت نموده و با ذهنيت پليد و آلوده به قدرت خويش فكر ميكنند كه بزرگ و مهم شدهاند. براي اثبات برتري خود، با انگيزهي تحقير جنس مخالف، اقدام به تجاوز ميکنند. در اصل ميتوان گفت که قدرتنمايي يکي از عوامل مؤثر در ارتکاب به تجاوزهاي جنسي است. چون اولين پديدهاي که مرد براي ابراز قدرت در طول تاريخ نشان داده، همان جنسيتگرايي و تجاوزگري ميباشد.

با يک تعريف ساده، روسپيگري يعني برآوردن «تمايلات جنسي» در ازاي دريافت پول. به ديگر سخن، روسپيگري يا انجام اعمال جنسي ناروا صرفا به منظور منافع مادي است. بدن حکم کالاي قابل فروش را پيدا ميكند و غالباً مشتريها را مردان تشکيل ميدهند. البته روسپي شامل هر دو جنس ميشود و در اين رابطهي جنسي هر دو طرف مرتكب عملي غيراخلاقي ميشوند.
چه در تجاوز و چه در فاحشگي، جسم و فکر زن مورد تعدي و ظلم قرار ميگيرد و چندان تفاوتي با هم ندارند. اما مهم است که چرايي فاحشگي و روسپيگري را بدانيم؟ تحليل و منشأ اين مشكل و بررسي تمامي جوانب آن هم از نظر سيوسولوژي و هم بيولوژي و روحي، شرطي اساسي براي رسيدن به جواب اين سؤال و همچنين گامي در راستاي چارهيابي اين معضل اجتماعي ميباشد. آنچه که بيشتر از هر موضوع ديگري تعجببرانگيز است، اين است كه در کشوري همچون ايران که تبليغات اخلاقي و ديني مبدل به خوراک روزانه و 24 ساعتهي نهادها و رسانههاي نظام گشته، چرا

فاحشگي چنين رشد فزايندهاي دارد؟ دولتمردان ايران حتي به شکلي سازماندهيشده و رسمي در اشاعه و گسترش اين ذهنيت، اقدام به احداث مراكز رسمي و خانههاي به قول خودشان عفاف نمودهاند. آيا اين موارد با موازين شرعي، اخلاقي و ديني در تناقض نيستند؟ از طرفي ايجاد ممنوعيت ايجاد و تنگتر ساختن عرصهي جامعه بر افراد و از طرف ديگر مشروعيتدهي به بياخلاقي كه  بدون هيچ شرمي و با سوءاستفاده از شريعت، قانون و مقررات صورت ميگيرد، رويكردي كاملا متناقض و دورويانه ميباشد.

On May 6th, 2013, posted in: KJKONLINE, مبحث KJK by